شعر ، قصه ، لالایی

سگ مهربان و دوستانش

نساء جابربن انصاری: یکی بود یکی نبود. مزرعه دوستی، یک انبار کوچک بود پر از کاه. در بعضی از ساعت‌های روز، حیوانات مزرعه، در این انباری استراحت می‌کردند. بین این حیوانات، یک سگ بود که همه، او را سگ مهربان صدا می‌زدند؛ چون او، با همه دوست بود. در یک ظهر بهاری، بچه‌گربه‌ای که تازه به جمع مزرعه اضافه شده بود، رفت کنار سگ مهربان و گفت: «سلام. من پیشی کوچولو هستم. اومدم بپرسم چرا این‌قدر همه، تو رو دوست دارن و چه‌طوری تونستی این همه دوست داشته باشی؟». سگ مهربان، با آرامش گفت: «خودت چی فکر می‌کنی؟» پیشی کوچولو گفت: «نمی‌دونم. شاید اون‌ها ازت می‌ت

سگ مهربان

ادامه مطلب ...
شعر: مورچه ی پا شکسته

کانون کودکان: اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه. اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد. مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته. با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه. دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه. مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی. کودک. شعر. قصه. لالایی. مورچه. کفش. قدم. کوچه. دونه. ماهی. پا. شکسته شدن.

شعر مورچه پا شکسته شعر پا شکسته مورچه پا شکسته

ادامه مطلب ...
داستان: روباهی که «نی» می‌زد!

شهرزاد: روباه کوچولو، خیلی دوست داشت مشهور بشه و همه، دوستش داشته باشن و بخواهند با او دوست شوند. او، همیشه، به این فکر می‌کرد که چه‌طور می‌تواند به آرزویش برسد! یک شب که مثل همیشه، با همین فکر، شروع کرد به نگاه کردن به ستاره‌ها، آرام آرام خوابش برد. روباه کوچولو، در خواب دید که او، به یک جشن دعوت شده و خیلی خوش‌حال، به آن‌جا می‌رود. در میهمانی، چند نفر از میهمان‌ها گفتند: «این همون روباه مشهوره که خیلی خوب می‌تونه نی بزنه. صدای نی زدنش، خیلی زیباست» و همه، از روباه کوچولوی مشهور خواستند تا برایشان نی بنوازد. روباه کوچولوی خوش‌حال، یک تاج زی

ادامه مطلب ...
یک داستان به همراه برگه رنگ آمیزی برای کودکان

کودک سیتی: داستان کودکانه و آموزنده گنجشک فراموش‎کار به همراه برگه رنگ‎آمیزی و نقاشی کودکانه مناسب بچه‎های سنین مهدکودک را از این جا بخوانید. یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود . سال ها پیش در جنگلی بزرگ و سرسبز،. روی بالاترین شاخه ی بزرگ ترین و بلندترین درخت،. گنجشکی زندگی می کرد. ***. گنجشک قصه ما؛ روزی تصمیم گرفت. که برای دیدن دوستش به خانه ی او برود. صبح زود به راه افتاد. از جاهای زیادی عبور کرد. اما گنجشک کوچک قصه ی ما یک مشکل داشت؛ و آن هم این بود که ” فراموش کار ” بود. او در راه متوجه شد که خانه دوستش را فراموش کرده کرده است. ***.

رنگ آمیزی داستان برگه رنگ آمیزی کودکان برگه رنگ آمیزی

ادامه مطلب ...
داستان: خرس پشمالو و دختر مهربان

شهرزاد: پشمالوی قصه ما، یه خرس کوچولوی قهوه‌ای بود که فکر می‌کرد دختر کوچولویی که صاحبشه، دیگه دوسش نداره؛ چون دیده بود که پدر دختر کوچولو، چند عروسک جدید برایش خریده! پس تصمیم گرفت بره پشت کتاب‌ها قایم بشه تا ببینه کسی دنبالش می‌گرده یا نه!. پشمالو، فقط به یکی از دوستاش که یه کفشدوزک کوچولو بود گفت که کجا قایم می‌شه و از او خواست تا بره ببینه که دختر کوچولو، اصلا متوجه نبودش می‌شه. کفشدوزک کوچولو قبول کرد و رفت و پشمالوی کوچولو، غصه‌دار نشست و منتظر ماند. همش فکر می‌کرد نکنه دیگه دوسش نداشته باشن؟ اون‌وقت باید چی کار می‌کرد؟ اون که جایی رو ند

داستان خرس مهربان داستان خرس های مهربان داستان دختر مهربان

ادامه مطلب ...
داستان: مادری که پرنده افسانه‌ای شد

شهرزاد: امروز، در مهدکودک گل‌ها قرار شد بچه‌ها به کمک مادرشون، برای جشن آخر سال، به مربی کمک کنند و هر کدوم، یک نمایش درست کنند، اما دخترکوچولوی قصه ما نمی‌دونست که باید چی کار کنه. وقتی مادرش اومد دنبالش تا با هم به خانه بروند، دخترک، برای مادرش، موضوع نمایش را تعریف کرد و هردو تصمیم گرفتند تا رسیدن به خانه، فکر کنند تا ببینند با وسایلی که دارند، چه‌طور می‌توانند یک نمایش خوب بسازند؟. دخترک، خیلی فکر کرد و با خوش‌حالی به مادرش گفت: «می‌شه به من کمک کنی تا با خرده پارچه و کاغذ و پرهایی که مامان‌بزرگ بهم داده، یه چیز جالب درست کنم، یه چیز افسانه

ادامه مطلب ...
داستان: موش شکمو و دختر مهربان

شهرزاد: یکی بود یکی نبود. در یک خانه قدیمی، دختر کوچولویی همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد. مادر دختر کوچولو، هر روز صبح، یک لیوان شیر و چند بیسکوییت برای او، کنار تختش می‌گذاشت، اما وقتی بیدار می‌شد که آن‌ها را بخورد، می‌دید که ظرف، خالی است. او، همیشه با خود فکر می‌کرد که فرشته خواب، به جای او، شیر و بیسکوییت‌اش را خورده است. یک روز، فکری به ذهنش رسید. تصمیم گرفت در تختش بماند تا وقتی فرشته خواب، برای خوردن شیر و بیسکوییت بیاید. دخترک منتظر بود که یک‌دفعه دید صدای جویدن می‌آید. آرام نگاه کرد و دید یک موش کوچولو، یواشکی آمده و خوراکی‌هایش را

داستان موش شکمو داستان دختر مهربان

ادامه مطلب ...
داستان: ماجراهای کرمولک و بهارک

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. <!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 10]--><!-- /* Style Definitions */ table. MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5. 4pt 0in 5. 4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10. 0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11. 0pt; font-family:"Ca

ادامه مطلب ...
داستان: همکاری جغد و گربه

نساء جابربن انصاری: روزی روزگاری، جغد نوازنده تنهایی بود که هیچ دوستی نداشت. شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، شروع می‌کرد به ساز زدن. صبح که می‌شد، بعضی از اهالی جنگل، به دیدن او می‌رفتند و از او می‌خواستند که به جای ساز زدن در شب‌ها، روزها بنوازد؛ چون صدای نواختن جغد، نمی‌گذاشت آن‌ها بخوابند، اما جغد، روزها نمی‌تواست ساز بزند؛ چون فکر می‌کرد صدای سازش خوب نیست. یک روز که جغد، جلوی خانه‌اش نشسته بود، صدای خوش آوازی را شنید و رفت که ببیند صدا از کجاست؟ جغد دید کنار بلندترین درخت جنگل، گربه‌ای نشسته و آواز می‌خواند و تعدادی از حیوانات، او را تشویق می

ادامه مطلب ...
داستان: پسر و درخت سیب

نی نی بان: در زمان‌های قدیم یک درخت سیب بزرگی بود و یک پسر کوچک که هر روز به پیش درخت می‌آمد و کنار او بازی می‌کرد. او از درخت بالا می‌رفت، سیب‌اش را می‌خورد و زیر سایه‌اش چرت می‌زد. او درخت را دوست داشت و درخت هم از این که پسر با او بازی می‌کرد، لذت می‌برد. سال‌ها گذشت و پسرک بزرگ شد طوری که دیگر هر روز با درخت بازی نمی‌کرد. یک روز پسر با ناراحتی به پیش درخت رفت. درخت از پسر پرسید: بیا با من بازی کن. پسر جواب داد: من دیگر کودک نیستم و بیش از این با درخت بازی نمی‌کنم. من اسباب بازی می‌خواهم بنابراین به پول احتیاج دارم تا آن را بخرم. درخت گ

داستان پسر و درخت سیب داستان پسر و درخت داستان درخت سیب

ادامه مطلب ...
داستان: هیچ​کس تولد کرمولک رو یادش نیست!

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. شهرزاد: یکی بود یکی نبود، در یک روز زیبای بهاری کرمولک قصه ما در کنار بوته گل سرخ باغچه نشسته بود و به خواهر کوچولوش نگاه می​کرد. مادر کرمولک از او خواسته بود تا مراقب خواهرش باشد تا موقع بازی کردن برای او اتفاقی نیفتد. اما کرمولک آن روز اصلا حوصله بازی نداشت و اصلا دوست نداشت با کسی حرف بزند چون فردا تولد کرمولک بود و سال پیش، پدر و مادر کرمولک برای تولد او از روزها قبل برنامه​ریزی کرده بودند. اما امسال انگار هیچ خبری نبود. کرمولک تمام روز منتظر بود تا شاید متوجه شود که به یاد تولد او هستند و قرار است ب

ادامه مطلب ...
داستان: آقای کلاغ در شهربازی

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 10]--><!-- /* Style Definitions */ table. MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5. 4pt 0in 5. 4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10. 0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11. 0pt; font-family:"Cali

ادامه مطلب ...
داستان:لارا و برادر کوچولویش در فروشگاه

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. <!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 10]--><!-- /* Style Definitions */ table. MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5. 4pt 0in 5. 4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10. 0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11. 0pt; font-family:"Ca

ادامه مطلب ...
داستان: پرنده از قفس پرید

<!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. <!--[if gte mso 9]--><!--[endif]--><!--[if gte mso 10]--><!-- /* Style Definitions */ table. MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5. 4pt 0in 5. 4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10. 0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11. 0pt; font-family:"Ca

پرنده از قفس پرید

ادامه مطلب ...
داستان: کوزه سفالی میره برف بازی

شهرزاد: در یک خانه کوچک، یک کوزه سفالی بود که یک دسته بیش‌تر نداشت. اهالی خانه، کوزه را گذاشته بودند جلوی پنجره آشپزخانه. یک خواهر و برادر، در این خانه بودند که همیشه، با هم مشغول بازی بودند. کوزه، از پشت پنجره، همیشه، به بازی آن‌ها نگاه می‌کرد. یک روز که مثل همیشه، در مقابل پنجره نشسته بود، برف شروع کرد به باریدن و باریدن. همه‌جا سفید شده بود و بچه‌ها رفتند حیاط تا برف‌بازی کنند. وقتی در حال بازی بودند، دیدند که کوزه، تنها نشسته و با غصه، به آن‌ها نگاه می‌کند. دخترک، دلش برای کوزه سوخت و به برادرش گفت که به آشپزخانه بروند و کوزه را هم با خ

بازی کوزه سفالی

ادامه مطلب ...
داستان: دزد دریایی مهربان

نساء جابربن انصاری: یکی بود یکی نبود. در یک دهکده، کنار ساحل، سه خواهر و برادر بودند که هر روز کنار ساحل بازی می‌کردند و وقتی می‌خواستند برای بازی بروند، مادر آن‌ها می‌گفت: «مواظب باشید به غار سیاه کنار ساحل، نزدیک نشوید. در آن غار، یک دزد دریایی خطرناک و بدجنس زندگی می‌کند. ». یک روز که مشغول بازی بودند، اصلا متوجه نشدند که چه‌قدر از خانه دور شده‌اند. آن‌ها رسیده بودند نزدیک غارسیاه. خواهر کوچولو خیلی ترسیده بود، اما دو برادرش کنجکاو شده بودند که داخل غار را ببینند. دختر کوچولو، باز از ترس گفت: «اگر ما رو بگیره، بخوره، چی؟» یکی از پسرها گف

داستان دزد دریایی

ادامه مطلب ...
داستان: پیشی‌کوچولوی قهرمان، پاگنده ی دل مهربان

داستان: پیشی‌کوچولوی قهرمان، پاگنده ی دل مهربان. <!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. <!--[if gte mso 9]--><!--[endif]-->. پاگنده، موجود پرموی بزرگی بود که خلاف ظاهر خشن و ترسناکش، قلب مهربانی داشت. او، همیشه دوست داشت بین بقیه، به‌راحتی زندگی کند. یک روز، پیشی‌کوچولو، کنار برکه نشسته بود و در تنهایی، به درون برکه، سنگ می‌انداخت. موج‌ها را نگاه و فکر می‌کرد که یک کار جالب انجام دهد تا بقیه، برایش هورا بکشند. پاگنده، او را از دور دید، رفت کنارش، و به‌آرامی گفت: «پیشی‌کوچولو، نترسی‌ها. منم، پا گنده. اصلا هم اذیتت نمی‌کنم. » پیشی‌کوچولو، آب ده

ادامه مطلب ...
«نمی توانم» ها را دفن کنید

تیبان: کلاس چهارم "دونا" هم مثل هر کلاس چهارم دیگری به نظر می رسید که در گذشته دیده بودم. بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آنها بود. از بسیاری از جنبه ها این کلاس هم شبیه همه کلاسهای ابتدایی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است. "دونا" معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، تنها دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پیشرفت آموزش استان" که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاسها ش

ادامه مطلب ...
نقش قصه گویی در تقویت تخیل کودکان

کرمانشاه: کارشناس فرهنگی کانون پرورش فکری استان مازندران گفت: مهمترین نقش قصه گویی تقویت قوه تخیل در کودکان است. علی مراد خرمی روزچهارشنبه درحاشیه چهارمین جشنواره منطقه‌ای قصه گویی در کرمانشاه درگفت وگو با خبرنگار ایرنا افزود: قصه گویی فضایی را دراختیار کودکان می‌گذارد که تخیل خود را تقویت کنند در حالی که مثلا در فیلم، شخصیتها در مقابل کودکان وجود دارد در حالی که در قصه گویی آنها آزاد هستند و در ذهن خود شخصیتها را می‌سازند. وی گفت: حتی اختراعات زمینه‌اش از تخیل است و مخترعان از قوه تخیل خود برای اختراعات استفاده کرده اند، اگر قوه تخیل کودکان قو

نقش قصه گویی نقش قصه در کودکان قصه گویی کودکان

ادامه مطلب ...
داستان: دخترک در دشت پروانه‌ها

دختر کوچولو، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد، چوب توری‌اش را برمی‌داشت و می‌رفت به دشت پروانه‌ها. کفش‌هایش را درمی‌آورد، از تنه درخت نیمه‌خشک کنار دشت بالا می‌رفت، می‌نشست روی پایین‌ترین شاخه محکم درخت، چوبش را در دست می‌گرفت و به پروانه‌های زیبایی که روی گل‌ها می‌رقصیدند، نگاه می‌کرد. برای پروانه‌ها جالب بود که چرا او، هر روز، با چوب توری‌اش به تماشای آن‌ها می‌آید، ولی اصلا آن‌ها را نمی‌گیرد و اذیت نمی‌کند. پس، تصمیم گرفتند به او نزدیک شوند و از او سوال کنند. دختر کوچولو، آهی کشید و گفت: «من خیلی دوست دارم یک پروانه داشته باشم و همیشه با هم

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه