متشابهات در قرآن

سرویس اندیشه جوان ایرانی به نقل از راسخون؛ بخش مقالات دینی:

متشابهات در قرآن


 

نویسنده: آیت الله محمد هادی معرفت




 
قال الله تعالی:
(هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَ مَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَ مَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبَابِ‌).(1)

خداوند، قرآن را بر تو فرستاد، بخش عمده آن را آیات محکم تشکیل می دهد که مرجعیت کتاب همان آیات است و در کنار آن ها، آیات متشابه نیز قرار دارد. ولی کسانی که در دل هایشان کجی هست، پیوسته از آیات متشابه پیروی می کنند؛ زیرا فتنه جو و آشوب گرانِ افکار و عقاید می باشند، و به دنبال آنند تا با دست زدن به چنین آیاتی، آن را مورد سوء استفاده قرار داده، طبق دل خواه خویش تأویل و تفسیر کنند، در حالی که تأویل صحیح آن را جز از راه خدا نمی توان یافت و دانشمندان راستین و استوار، از همین راه رفته، چنین گویند: تمامی آیات متشابه و محکم، از یک سرچشمه نشئت گرفته، پس در پس پرده ظاهر، حقیقتی نهفته است که باید آن را یافت و عاقبت جوینده یابنده است. البته، این واقعیت را، جز خردمندان یادآور نمی شوند.

طبق این آیه کریمه، بخشی از آیات قرآن، متشابه می باشد که مایه شبهه و دست آویزی برای فتنه جویان گردیده است!
اکنون جای این پرسش است: چرا چنین شده و آیات متشابه کدامند که چنین ویژگی را دارند؟
در پاسخ به این سؤال، ناگزیر از مطرح کردن مسائل زیر می باشیم:
محکم و متشابه
محکم یعنی: استوار، از ریشه « حکَمَ یَحکُمُ حکماً » گرفته شده، و به معنای: منع، و بازداشتن از هر گونه اخلال گری و افساد است. بدین جهت به دهانه اسب ( لگام ) « حَکَمَهُ الفرس » گویند، زیرا از هرگونه سرکشی او جلوگیری می کند.
اِحکام الکلام: إتقانه. سخنی استوار و خلل ناپذیر گفتن.
راغب اصفهانی گوید: « حَکَمَ أَصلُهُ: مَنَعَ مَنعاً لإصلاحٍ »، « جلوگیری، به جهت اصلاح ».
لذا سخنی که استوار باشد و هرگونه اخلال در آن راه نیابد و راه شبهه و کج فهمی بر آن بسته باشد، به چنین سخنی « محکم » گویند، یعنی: مستحکم و خلل ناپذیر.
اِحکام در سه مورد به کار می رود:
1.کلام محکم: سخنی استوار و خلل ناپذیر، راه شبهه و سوء استفاده بر آن بسته است. مقابل آن، متشابه: نارسا، شبهه پذیر.
2.آیة محکمه: ثابتة الحکم. عمل به آن تداوم دارد.
در مقابل منسوخة الحکم که تداوم ندارد.
3.کتاب اُحکمت آیاته: تمامی آیات آن حساب شده و کاملاً بررسی شده است، یک عمل ارتجالی و از پیش حساب نشده نیست، تا احیاناً با شکست روبه رو شود، لذا، اِحکام به معنای نخست، وصف اکثر آیات قرآن است، در مقابل آیات متشابه. هم چنین به معنای دوم که مخصوص آیات غیر منسوخة الحکم است. ولی اِحکام به معنای سوم، شامل تمامی آیات قرآن می باشد. لذا وصف جامع کتاب قرار گرفته: ( کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ ).(2)
متشابه، از تشابه: همانند بودن، از ریشه « شِبه » به معنای « مِثل ». و « شَبَه » به معنای مانند بودن، گرفته شده است.
تشابه دو چیز به یک دیگر، همانند یک دیگر بودن، که هر یک به دیگری مشتبه گردد و جهت فارقه میان آن دو بر حسب ظاهر نداشته باشد. و احیاناً موجب اشتباه شده، حقیقت مراد پوشیده گردد.
مانند: ( إِنَّ الْبَقَرَ تَشَابَهَ عَلَیْنَا )(3) گاوی که دستور ذبح آن صادر شده، لابد دارای ویژگی خاصی است، که بر اثر همانند بودن گاوها، مورد دستور پوشیده شده.
(وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشَابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشَابِهٍ ).(4) لذا همین آیه در جای دیگر به این صورت آمده: ( وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشَابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشَابِهٍ ).(5) که از شدت تشابه، به یک دیگر اشتباه می شوند.
در جای دیگر آمده: ( اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِیَ ...)(6)
مقصود: همانند بودن آیات قرآن، که در سبک و شیوه بیان، ایجاز، ایفاء، فصاحت و قوت کلام، یک نواخت بوده، هرگز سستی و فتوری در روند کلام رخ نداده و این از ویژگی های سخن حق است، زیرا: ( وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً )(7)
لذا این تشابه ( به معنای یک نواخت بودن آیات ) و صفت تمامی کتاب قرار گرفته، ولی تشابه در مقابل اِحکام صرفاً وصف برخی از آیات است.
تشابه، در مقابل اِحکام، همانندی می باشد که مایه شبهه و احیاناً موجب لغزش گردد - که در سوره آل عمران ( آیه 7) بدان اشارت رفته - لذا در تعریف « متشابه » گفته اند: « ما لایُبنیّ ظاهرُه عن مرادِه؛ نارسایی ظاهر لفظ یا عمل که حقیقت آن را آشکار نمی سازد.»
ولی راغب اصفهانی بهتر گفته: « و المتشابهُ من القرآنِ ما أَشکلَ تفسیرُه؛ لمُشابهتِه بغیرِه...؛ متشابهات قرآن، آن باشد که تفسیر آن مشکل آید، زیرا نمودی جز آنچه هست دارد، و به چیز دیگر شباهت یافته.»
مثلاً، اگر گوینده در صدد گفتن حق است، سخن او به باطل می ماند و به آن شباهت یافته. یا اگر در اندیشه انجام عملی نیکوست، کردارش مانند کاری زشت است، و به آن متشبه گردیده.
پس کلام حق ( قرآن کریم ) هرگاه نمودی جز حق داشته باشد و به باطل همانند باشد، آن را متشابه گویند. طبق این تعریف، تشابه، در مورد آیات متشابه، تشابه حق و باطل است، سخن حق گونه ی حق تعالی، باطل گونه جلوه کند!
از این رو، تشابه، غیر از این که که بر چهره لفظ یا عمل، پرده ابهام افکنده، موجب شبهه نیز گردیده و هر متشابهی، علاوه بر تفسیری که رفع ابهام کند، به تأویل نیز نیاز دارد، تا دفع شبهه نماید. پس تأویل نوعی تفسیر است که علاوه بر رفع ابهام، دفع شبهه نیز می کند. بنابراین، مورد تأویل، نسبت به تفسیر، اخص مطلق است.

تفسیر و تأویل

در تعریف تفسیر گفته اند: « التفسیرُ: کشفُ القناعِ عن اللفظِ المُشکِلِ؛ تفسیرِ، برگرفتن نقاب از چهره اَلفاظ مُشکل است.»
تفسیر، آن گاه است که هاله ای از ابهام، لفظ را فرا گرفته، پوششی بر معنای آن افکنده باشد، تا مفسر، با ابزار و وسایلی که در اختیار دارد، در رفع آن ابهام بکوشد.(8)
تفسیر از ریشه « فَسَرَ الامرَ » گرفته شده و به معنای: اوضحه و کشف عنه ( آشکار کردن )، است.
فَسَرَ ( مخفّف) و فَسَّرَ ( مشدّد )، مانند کَشَفَ و اکتَشَفَ، مجرد و مزید، یک معنای می دهند ( هر دو متعدی به یک مفعول می باشند )، جز آن که، مزید فیه، از باب « زیادة المبانی تدلّ علی زیادة المعانی» مبالغه ی در امر را می رساند، لذا کشف از اکتشف اَعم است؛ زیرا کشف، مطلق ظاهر نمودن را می رساند، ولی اکتشف، دلالت دارد که اِعمال نیروی بیشتری در استخراج و اکتشاف ( ظاهر نمودن ) به خرج رفته است.
هم چنین فسر ( مخفف ) مطلق بیان و توضیح است. ولی فسّر ( مشدد ) دلالت دارد که در تبیین و تفسیر، نیروی بیشتری به کار افتاده، و کار به آسانی انجام نگرفته و گرنه ترجمه ای بیش نیست.
تأویل، از ریشه « اَول » به معنای « رجوع » گرفته شده و در موردی به کار می رود که در لفظ شبهه ای ایجاد شده باشد و موجب حیرت و سرگردانی خواننده گردد، زیرا حق و باطل به هم اشتباه شده، تشخیص هر یک از دیگری مشکل است، چنانچه در تعریف « متشابه » گذشت. لذا تأویل کننده ( عام به تأویل) لفظ را از سرگردانی بیرون آورده، به قرارگاه اصلی خود باز می گرداند.
خضر، موقعی که موسی، بر کارهای شگفت انگیز وی خُرده گرفت، به وی می گوید:
( سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً )؛(9)
اکنون تو را، بر آنچه نتوانستی شکیبا باشی، آگاه می سازم.
تأویل معنای دیگری نیز دارد، که فقط مخصوص آیات متشابه نیست، بلکه شامل تمامی آیات قرآن می گردد، و آن برداشت های کلی و جامع و همگانی است، که از موارد خاص و جزئی وارد در قرآن برداشت می شود و اصطلاحاً آن را « بطن » می گویند و در کلام سلف بسیار آمده است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده:
ما فی القرآن آیةٌ إلّا ولها ظهرٌ و بطنٌ؛ (10)
در قرآن، هر آیه ای علاوه بر دلالت ظاهری، دلالت باطنی نیز دارد.
از امام محمد باقر علیه السلام در این باره سؤال شد، فرمود:
ظهرُه تنزیلُه و بطنُه تأویلُه. منه ما قد مَضی و منه مالم یَکن. یَجری کما تَجری الشمسُ و القمرُ؛(11)
ظاهر آیه، همان است که از مورد نزول به دست می آید و بیشتر جنبه ی خصوصی دارد. ولی باطن آیه چیز دیگر است که بر سایر موارد متشابه تطابق دارد، برخی گذشته و بعضی هنوز نیامده، همانند آفتاب و ماه در جریان است.
همین برداشت های کلی و همه جانبه، تداوم قرآن را برای همیشه تأمین کرده، پیوسته زنده و جاوید است.
البته تأویل به معنای « تعبیر رؤیا »(12)، یا به معنای « عاقبت الامر »(13) نیز آمده، که بیشتر به معنای لغویِ تأویل مربوط می گردد.
هم چنین معنای چهارمی برای تأویل گفته اند. ابن تیمیه، وجود خارجی هر چیزی را تأویل نامیده، گوید: « هر چیزی چهار مرتبه وجودی دارد: وجود ذهنی، وجود لفظی، وجود کتبی و وجود خارجی...» که مشهور، وجود خارجی را مصداق وجود ذهنی گفته اند، ولی او، آن را تأویل نامیده است و لا مشاحة فی الاصطلاح، گر چه خلاف مشهور است.
ولی علامه طباطبایی تأویل را وجود عینی خارجی، جز مصداق دانسته، فرموده: تأویل قرآن، واقعیت عینی خارجی است که منشأ منعکس شدن آثار آن در قرآن می باشد، مانند مثال که منعکس کننده آثار و منشأ مثال است. این همان حقیقت والایی است که در « ام الکتاب » قرار گرفته است: ( فِی کِتَابٍ مَکْنُونٍ‌ * لاَ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ‌ )(14) توضیح این گفتار را در مقاله ای جدا آورده ایم.(15)

تشابه شأنی ( نوعی )

در این جا این پرسش پیش می آید که تشابه در آیات قرآنی، نسبی است یا واقعی؟ آیا این واقعیت است که قرآن ذاتاً دارای آیات متشابه می باشد، که فی نفسه برای همه متشابه است، گر چه دانشمندان، امکان رفع تشابه، برایشان فراهم است. یا آن که اساساً، برای ارباب بصیرت تشابهی وجود ندارد، و صرفاً برای آن دسته از مردم که آمادگی ندارند، تشابه وجود دارد؟
در پاسخ باید گفت: برخی از آیات، نه نسبی است و نه ذاتی و واقعی، بلکه شأنی و نوعی است، به این معنا که برخی آیات، به جهت محتوای بلند و کوتاهی لفظ عبارت، زمینه ی تشابه در آن فراهم است، یعنی جای آن را دارد که تشابه ایجاد کند، زیرا تنگی و کوتاهی قالب، موجب گردیده تا الفاظ در افاده ی معنای مراد ( که بسیار بلند و پهناور است ) کوتاه آید و نارسا جلوه کند. و این نارسایی، لازمه ی طبیعی این گونه موارد است، که الفاظ گنجایش معانی را نداشته، کشش آن را ندارد. تا کاملاً معنای مقصود را افاده کند.
تشابه، در این گونه موارد، طبیعی بوده و شأن آن را دارد که نارسا باشد. نوعاً افراد، با برخورد با این گونه موارد، دچار اشتباه و تردید می گردند؛ زیرا ظاهر عبارت نمی تواند، معنا را کاملاً در اختیار بیننده یا شنونده قرار دهد.
احیاناً کسانی هستند که با سبق اطلاعات واقف اند که رموزِ معانی و الفاظِ قرآن، شأنی و نوعی است، نه نسبی و نه واقعی و همگانی.

تشابه اصلی و عرضی

تشابه در آیات قرآن اساساً دو گونه است: اصلی و عرضی.

تشابه اصلی

تشابه اصلی آن است که به طور طبیعی، به جهت کوتاهی لفظ و بلندی معنا، به وجود آمده است:
الفاظ و کلمات موضوعه در لغت عرب، بیشتر برای اِفاده ی معانی کوتاه و خیلی پایین ساخته شده، گنجایش و کشش آن را ندارند که معانی گسترده و عمیق را افاده کنند، ناگزیر نارسایی هایی در مفاهیم آن ها به وجود آمد و مردم آن روز که با چنین معانی والا و دقیق آشنا نبودند، طبعاً برای چنین معانی، الفاظی خاص وضع نکرده بودند، از طرفی هم قرآن ملتزم بود که از الفاظ موضوعه عرب و از شیوه های کلامی آنان استفاده کند: ( إِنَّا أنزَلناهُ قُرْآناً عَرَبِیّاً لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ‌)(16)، لذا به ناچار راه کنایه، مجاز و استعاره را پیمود و این خود، برای عرب غریب بود.
مثلاً آیه : (وَ مَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمَى )(17) اشاره به قدرت ناچیز انسان است در انجام افعال اختیاری خویش، در مقابل عوامل مؤثر در به وجود آمدن آن، که همگی با اذن الهی انجام می شود. درک این معنا برای عرب آن روز دشوار بود، لذا بوی جبر در افعال از آن استشمام می گردید.
و نیز آیه:
(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ‌)(18)؛
ای مؤمنین هنگامی که خدا و رسول شما را می خوانند، به آنچه مایه حیات شماست، اجابت کنید و بدانید که سرپیچی از آن، به قیمت خود فراموشی تمام می شود. عاقبت نیز به سوی او برانگیخته می شوید.
در این آیه، مسئله « حیلوله » ( حایل شدن خدا میان انسان و قلب او ) مطرح شده، و این تهدیدی است برای کسانی که از فرامان های شرع سرپیچی کنند.
مقصود از این حیلوله چیست؟
ابوالحسن اشعری ها و پیروان مکتب وی، از این آیه، جبر در حیات و غیر ارادی بودن ایمان و کفر استفاده کرده و گفته اند:
کافری که خداوند، مقدر کرده کافر باشد، اگر اراده کند ایمان آورد و اطاعت فرمان خدا نماید، خداوند مانع او می گردد... و هم چنین مؤمنی که خداوند مقدر کرده مؤمن باشد، اگر قصد کفر کند خدا مانع او می شود.
فخر رازی اشعری، این تفسیر را تأیید کرده، می گوید: این آیه بر خلاف مکتب معتزله است، که قائل به جبر نیستند.(19)
ولی این آیه در صدد بیان چیز دیگری است و مردم را به یک حقیقتی اجتناب ناپذیر رهنمون می سازد، زندگی واقعی، که انسان احساس کند زنده است و از نعمت حیات برخوردار، موقعی است که به قوانین شریعت احترام نهد، هر کس در سایه قانون، از حق شرعی خود بهره مند و به حقوق دیگران تجاوز نکند. چنین جا��عه ای، در آسایش حیات زندگی می کند، در سایه شریعت، انسان به واقعیت خویش پی می برد انسانیت حاکم بر جامعه است. ولی انسان سرکش، هم چون حیوان درنده، درخواسته هایی پست و وحشی صفت زندگی می کند، در چنین جامعه ای، انسانیت فراموش شده، انسان خود را گم می کند و این بزرگ ترین عقوبتی است که دامن گیر این گونه انسان های وحشی صفت می گردد. لذا انسان با دست خود، از خویشتن فاصله گرفته، رهسپار عالم حیوانی گردیده است.
آن گاه است که : ( نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ )(20)صادق آید.
و نیز : ( وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ )(21)
پس قلب های آن ها وارونه و خود را فراموش کرده اند و این همان حیلوله خداوندی است.

تشابه عرضی

تشابه عرضی، در آن دسته از آیات به وجود آمد که در آغاز اسلام متشابه نبوده، مسلمانان با سلامت طبع و خلوص نیت، با آن برخورد می کرده، معنا و مراد آن را به خوبی درک کرده، هیچ گونه شبهه ای ایجاد نمی کرد. ولی پس از به وجود آمدن مباحث جدلی و مسائل کلامی، و رایج شدن برخی مطالب فلسفی - که جسته و گریخته، به گونه ناپخته و نارس، از یونان به این دیار راه پیدا کرد - مشاهده گردید که بر چهره بسیاری از آیات، هاله ای از ابهام و اشکال نمودار گشت، آیاتی که تا دیروز از محکمات بوده، و امروز در زمره ی متشابهات درآمده است.
و این بر اثر دست آویز ناروای برخی اهل کلام و ارباب جدل بود که چهره ی تابناک این گونه آیات را دگرگون ساخت و از درخشش و تابش اولی خود فرو افکند.
مثلاً آیه:
(وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ * إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ )(22)
چهره ها در آن روز شگفته است، زیرا به پروردگار خویش نظر دارد.
این آیه - بر حسب استعمال متعارف عرب - نظر داشتن به جایگاه بلند و بزرگوار پروردگار را می رساند.
زمخشری گوید:
دخترکی از مردمان سرو (23) را دیدم، به هنگام نیم روز، موقعی که مردم به آسایش لمیده اند گدایی می کرد و چنین می گفت: چشمان کوچک من، به خدا و شما مردم نظر دارد.(24)
این آیه، همانند گفتار این دخترک عرب، چیزی جز چشم داشت و حالت توقع به خود گرفتن را نمی رساند و عرب به طبع سلیم خود می داند که این گونه عبارت، جز معنای یاد شده را افاده نمی کند.
اکنون چرا، ابوالحسن اشعری ( م 324) - که شیخ اهل سنت و جماعت و سرکرده ی اشاعره تا امروز به شمار می رود - این آیه را دگرگون ساخته، آن را به معنای « رؤیت بصر » گرفته است؟
گوید:
نظر سه گونه است: نظر اعتبار، نظر انتظار، و نظر رؤیت... آن گاه اعتبار ( عبرت جستن ) در قیامت نشاید. نظر انتظار، با حرف « الی » مقرون نگردد. مانند آیه ( فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ‌ )(25) پس نباشد جز نظر رؤیت.
و در جواب این پرسش که چرا « إلی ثواب ربّها » را تقدیر نگیریم؟ گوید: « در قرآن خالی از این تقدیر آمده، باید به ظاهر کلام بسنده شود.»
و در پاسخ به آیه : ( لاَ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ )(26) گوید: « مقصود درک بصری در این جهان است، نه آن جهان آخرت یا آن که کافران از درک لذت رؤیت پروردگار، در دو جهان محرومند.»(27)
ولی ندانسته، نظر توقع ( چشم داشت ) در کلام عرب با حرف « الی » استعمال می شود.
شاعر عرب گوید:
إنّی إلیک لما وعدتَ لناظرٌ نَظَرَ الفقیر إلی الغنیّ المُوسِر(28)
و در سخن دخترک ( سرویه )، نظر به سوی خدا و مردم، هر دو یک نواخت، با حرف « الی » قرین بود و آیه کریمه مذکور از همین قبیل است.

تشابه در تفسیر دیگران

برای اِحکام و تشابه، تفاسیر بسیاری گفته شده، که بیشتر متداخل و با اندک تفاوتی – آن هم لفظی - قابل افتراق می باشد، یا آن که تعیین مصداق بوده، برخی از مصادیق محکم و متشابه را اراده کرده اند. یا متشابهات را به مبهمات اشتباه گرفته اند.
علامه طباطبایی، تا شانزده وجه، و برخی بیشتر یادآور شده اند:
مثلاً: از ابن عباس نقل شده، آیات محکمه از قبیل آیه: ( قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً )(29) و متشابهات از قبیل حروف مقطعه در اوایل برخی سروه ها.
یا آن که: آیات منسوخه، متشابهاتند، و ناسخه، محکمات.
یا: محکمات، آیات الاحکام، متشابهات، دیگر آیات.
یا: محکمات، قصص انبیا و امم سالفه، متشابهات، ابهامات وارده در این قصص.
یا: متشابهات، آیات صفات باری تعالی، ( ابن تیمیمه، المنار، ج3، ص 167)
یا: متشابهات، آیات مربوط به احوال آخرت و اهوال روز قیامت ( شیخ محمد عبده، المنار، ج3، ص 370)
یا آن که مورد تشابه را - که به تأویل نیاز دارد - با مورد ابهام، که به تفسیر نیاز دارد، اشتباه گرفته اید.
مثلاً متشابه، آن است که مجمل ( مبهم ) باشد. و محکم، مبیّن.
یا: محکم، دلیل روشنی دارد. متشابه، پیچیده.
یا: محکم ، راه رسیدن به آن باز، متشابه، بسته است.
یا: محکم، بیش از یک معنا، تحمل ندارد. متشابه بیش از آن.
یا: متشابه، آنچه به بیان نیاز دارد. محکم نیاز دارد.
یا: محکم، آنچه عقل به آن راه دارد. متشابه ندارد.
یا: محکم، ظاهر عبارت مقصود است. متشابه، مقصود نیست.
یا: محکم، همگی بر تفسیر و تبیین آن اتفاق دارند. متشابه، اختلاف دارند.
یا: متشابه، تفسیر آن مشکل باشد. محکم، نباشد.(30)

دو نظریه نوین

اخیراً، دو نظریه در تفسیر محکم و متشابه ارائه شده، که کاملاً غریب می نمایند:
1.مرحوم طالقانی، برای قرآن دو حالت فرض کرده: قبل از نزول و پس از نزول. حالت پیش از نزول را محکم، حالت پس از نزول را متشابه، دانسته، گوید: « قرآن دارای دو وجود و دو مرحله است، مرحله پیش از نزول و تنزیل و مرحله پس از نزول. قرآن، پیش از نزول، ام الکتاب است که برتر از حواس و اندیشه هاست و به زبان عربی هم نمی باشد. اصول ثابتی هستند، قوانین ثابت جهان و انسان معرفت مبدأ و توحید و صفات علیا، رابطه خلق با خالق، مراحل معاد، تکامل، مسئولیت و تعهد انسانی، احکام کلی عقلی و عملی، فروع نظری، فکری و عملی، که همه از آن ام الکتاب ناشی می شوند. آن کتاب محکم و حکیم و ام الکتاب محفوظ و مکنون، در ظروف اندیشه های گوناگون و زمان ها، مکان ها، شرایط و استعداد، به صورت کلمات و آیات متفرق و تفصیل ها، تبیین گردیده و قرائت شده. در نتیجه، این آیات مفصل و تنزل یافته همان محکمات و ام الکتاب است، که در لباس عبارات و کلمات در آمده و متشابه گردیده است. ( اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً )(31) و متشابهات تنها همین نیست که تشابه در مقصود و معنا داشته باشد، متشابه از جهت تشابه با محکمات هم هست...»(32)
در این گفتار، دو اشتباه رخ داده:
اولاً، تشابه به مفهوم شبهه انگیز و فتنه آفرین، با تشابه به معنای هم آهنگ و یک نواخت بودن مشتبه شده است در آیه 7 سوره آل عمران، متشابهات، زمینه ای برای فتنه جویان بوده، که قسمتی از آیات قرآنی چنین اند - از قبیل آیات صفات و آفرینش و شناخت... که در گنجایش فهم کوته اندیشان، درست نیاید. ولی در آیه 23 سوره زمر، وصف تمامی کتاب آمده و همه آیات و سور قرآنی، زیبا و فریبا، با محتوایی بلند و بیانی رسا، جلوه گر شده اند. تفاوت و اختلافی در میان نیست و این خود شاهد بر صدق کلام خداست. خلط کردن میان این دو مفهوم، شایسته نیست، بلکه یک نوع تفسیر به رأی و تحمیل بر قرآن به شمار می رود.
ثانیاً: فرض وجود دو مرحله برای قرآن، که در عرش وجودی و در فرش وجودی دیگر... گفته علامه طباطبایی است، درباره دو نزول: دفعی و تدریجی قرآن... اکنون چرا در مورد اِحکام و تشابه، پیاده شده، روشن نیست!
اساساً این سؤال مطرح است، که قرآن صریحاً گفته: ( مِنهُ آیاتٌ مُحکَماتُ هُنَّ أُمُّ الکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ...)؛ یعنی برخی آیات محکمات و بعضی دیگر متشابهاتند و قطعاً مقصود، همین قرآن موجود است که بر دو بخش تقسیم شده...؛ ولی چرا صاحب مقال، کل قرآن را در دو مرحله فرض کرده، که در مرحله علیا محکم و در مرحله سفلا متشابه است... آن گاه چگونه مردم به مرحله علیا دست یابند؟! در حالی که از نزدیک شدن به متشابه ( مرحله سفالی ) ممنوع می باشند؟!
2.نظریه دوم، از برخی گروه های اِلحادی است، که در پوشش اسلام قرار گرفته اند(33) آنان می گویند: محکمات آیاتی هستند که اصل اساسی و دیدگاه های کلی مکتب را بیان می کنند، که استوار و پابرجا بوده و به مثابه حقایقی ثابت و پایدار می باشند. از قبیل: اصل هدایت، زوال باطل، پیروزی مستضعفان و محرومان.
آیات متشابه، متقابلاً- مشتمل بر مطالبی است که خود « اصل » نیستند، اما منبعث از اصول می باشند و لذا فاقد خصلت ثبات و پایداری هستند.
محکمات نقش استراتژیک دارند. مشابهات تاکتیک هایی برای پیاده کردن آن ها می باشد. لذا در هر زمانی این متشابهات، فروع و تاتیک ها، متغیر و متبدل می شوند. مشابهات در حوزه علوم واقع شده، که پیشرفت علوم طبیعی، سیاسی، اقتصادی، باعث قبض و بسط آن ها می گردد و بلکه در زمان متأخر ضد ارزش و ارتجاعی قلمداد می شوند.
بنابراین، تمامی آیات الاحکام، اعم از ناسخ و منسوخ، جزو متشابهات هستند و نقش تاکتیکی و مرحله ای ایفا می کنند، لذا هم چنان باب نسخ در احکام قرآن باز است.
گویند: اعتقاد به استمرار نسخ، برای خیلی ها واقعاً امری دشوار است، این دشواری نشان دهنده ی محافظه کاری ویران کننده ای است که طی قرن ها سکون و تحجر بر اندیشه و ایدئولوژی اسلامی عارض شده است. این ها گمان می کنند که اگر معتقد به استمرار نسخ باشند، عظمت و تقدس قرآن خدشه دار می گردد، در حالی که با این موضع گیری ها، عطمت قرآن نفی شده و شایسته قرار گرفتن در موزه آثار باستانی می شود...(34)
این مطلب از نظریه پیشین مایه گرفته، اصول و قواعد شریعت و فروغ متفرقه بر آن را، به جای محکمات و متشابهات قرآن گرفته است...
شریعت اسلام، دارای اصولی ثابت و نامتغیر است که به نام « قواعد » خوانده می شوند. تمامی احکام فرعی، که با شرایط متحول زمان و مکان قابل تغییر و تبدیل است، بر آن اصول ثابت، متفرع می باشند. یک فقیه آگاه به احوال و اوضاع زمانه، می بایست جریانات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاضر را از دیدگاه آن قواعد ارزیابی کند، صحت و سقم، سالم و فاسد بودن آن ها را، بر وفق همان اصول و در چهارچوب همان قواعد و پایه ها بررسی نماید و تشخیص دهد، ولی نام آن، نسخ نیست؛ زیرا نسخ در احکام کلی است، نه در فروع و جزئیات متفرقه.
به علاوه، این تغییر و تحول، در احکام قرآن نیست، زیرا احکام وارده در قرآن همان احکام کلی و ثابت و اصولی است و اساساً در قرآن، حکمی که قابل تغییر باشد وجود ندارد، قرآن با تمام محتویاتش، راه خلود را می پیماید.
البته گروه های الحادی، نمی توانند دین خدا را مسخ و دگرگون کنند:
( یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ‌ )(35)

چرا در قرآن تشابه وجود دارد؟

اکنون، با روشن شدن عوامل تشابه و دو گونه بودن تشابه در قرآن، پاسخ این پرسش، سهل و ساده است، زیرا یک سری متشابهات ( تشابه عرضی) بر قرآن تحمیل شده است. تعابیر وارده، بر وفق اسلوب ها و شیوه های متعارف عرب، درج گردیده. خالی از هرگونه غموض و پیچیدگی بوده، هرگز ایجاد شبهه نمی کرد سپس بر اثر، درگیری های عقیدتی و فکری که در میان گروه های مختلف مسلمانان رخ داد، فاجعه « تشابه » دامن گیر بسیاری از آیات قرآن گردید.
و اما سری دیگر متشابهات ( تشابه اصلی ) کاملاً طبیعی می نمود که چنین معانی بلندی در، چنین قالب های تنگ گنجایش ندارد. الفاظ متداول عرب - که برای معانی نزدیک و مادی ساخته شده - هرگز نمی تواند چنین مفاهیم والا و فراتر از حس قریب را ایفا کند.
قرآن، در افاده مبانی عالی، راهی پیموده، تا علما و دانش مندان را متقاعد سازد. لذا بیشتر در بیانات خود، فن خطابه و برهان را، به هم آمیخته، از مشهورات و یقینات، یک واحد ساخته، با آن که – در ظاهر – از هم متنافرند، میان آن ها سازش داده ... و این خود، یکی از دلایل اعجاز قرآن به شمار می رود.
ابن رشد اندلسی، دانشمند و فیلسوف معروف، م 595 ه در این زمینه گوید: مردم، در برخورد با تعالیم عالی شریعت سه دسته اند:
دسته اول، کسانی اند که از حکمت متعالیه برخوردار بوده، صاحب فکر و اندیشه و در برخورد با حوادث، استوار و با متانت رفتار می کنند.
دسته دوم، عامه مردم، که طبقه جمهور را تشکیل می دهند و چندان با علم و دانش سروکاری ندارند، طبعی سلیم، نیتی پاک، و دلی تابناک دارند.
دسته سوم، میانه این دو قرار دارند، نه از طبقه علمای راستین به شمار می روند و نه خود را از جمهور مردم به حساب می آورند، خود را از سطح همگانی برتر، و در ردیف دانش مندان می دانند؛ در صورتی که صلاحیت عرض اندام، در آن عرصه والا را ندارند.
گوید: تشابه صرفاً درباره دسته سوم است... زیر دانش مندان در سایه دانش سرشار خود و با اندیشه و متانت شایسته خویش که در راه رسیدن به حقایق مبذول می دارند، هرگز تشابهی در سر راه آنان قرار نمی گیرد.
طبقه چمهور، با ذهن صاف و ساده ای که دارند، هیچ گاه شبهه ای در تعالیم شریعت احساس نمی کنند، زیرا به ظاهر الفاظ و تعابیر بسنده کرده، نگرانی به خود راه نمی دهند...
گوید: تعالیم شریعت، هم چون غذای سالم و پاکیزه، برای بدن های سالم و بی آلایش، نافع و مفید خواهد بود. که بیشترین مردم را تشکیل می دهد. گر چه برای برخی که در اقلیت اند، زیان آفرین می گردد.
چنانچه خداوند فرموده: ( وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ‌ )(36) ( در سایه تعالیم الهی، گمراه نمی گردد، جز کسانی که از مرز طبیعی مردمی کنار زده اند). این حالت، صرفاً در برخی از آیات، برای بعضی از مردم رخ می دهد.
و این در آیاتی است که از عالم ماوراء حس سخن گفته، که در عالم شهود، همانندی ندارد، لذا برای تقریب به اذهان، از نزدیک ترین چیزی که بتواند شاهد و مثالی باشد تا واقع را ارائه دهد استفاده کرده است.
همین امر سبب گردیده تا برخی به ظاهر مثال توجه کرده، تصور کنند آنچه در تعبیر آمده عین واقع است، از این رو، در حیرت و شک باقی می مانند.
متشابهات از این قبیل اند، که موجب شبهه می گردد، ولی نه برای دانش مندان و نه برای طبقه جمهور. زیرا اینان از سلامت طبع و صحت نفس برخوردارند، و غذای سالم برایشان کاملاً نافع و مفید می افتد. ولی بیرون از این دو دسته، کسانی اند که مریض و نفسی ناسالم دارند، غذا، هر چند کامل و سالم باشد، بر مذاق لذت بخش و نافع بود. لذا خداوند فرمود: ( فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ )(37) گوید: اینان همان ارباب و صاحبان جدل و مکتب های کلامی می باشند.
گوید: شریعت، در تعالیم و برنامه های خویش، روشی در پیش گرفته تا هم طبقه جمهور بهره مند شده و هم دانش مندان پذیرا باشند. از این رو، قرآن الفاظ و عبارت هایی به کار برده که برای هر دو گروه قابل درک باشد.
عامه مردم، ظاهر مثال را اخذ کرده، گمان می برند: مورد مثال چیزی همانند آن و نزدیک به آن می باشد و به همین اندازه قناعت کرده، بیشتر نمی روند. دانش مندان نیز، حقیقتی را که در مثال نهفته است، دریافت می کنند.
مثلاً، چون نور رفیع ترین موجود در عالم حس، به شمار می رود، آن را مورد مثال قرار داده، گفته: ( اللهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الأَرضِ...). و با این گونه تصور، برای طبقه جمهور، امکان درک موجودات ماوراء حس، فراهم گردید. که از آنچه هست، با آنچه با قوه متخیله خود سنجیده، برایشان قابل پذیرش خواهد بود. آن گاه که شریعت در صفای باری تعالی رقم زند، راه شک و شبهه را بسته است.
پس هرگاه بگوید: خدا نور است. حجابی از نور دارد. مؤمنان او را در آخرت نظاره کنند هم چون آفتاب در بلندای روز... برای جمهور هیچ گونه شک و شبهه ای رخ نمی دهد و ظاهر این تعابیر را گرفته، بی تردید می پذیرند.
و هم چنین برای علما، شبهه ای دست نمی دهد، زیرا می دانند که مقصود از این گونه تعابیر، صرفاً مزید علم و یقین است.
و چه بسا اگر به عالم مردم گفته شود که این تعابیر، ظاهری بیش نیست و حقیقت جز این است، در آن صورت نپذیرفته، اصلاً زیر بار نروند. زیرا چنین تصور می کنند که هر چه قابل حس نباشد وجود ندارد و هر نامحسوسی با عدم مساوی است.
مثلاً اگر گفته شود، در آن جا موجودی هست که دارای جسم نیست و هر چه از لوازم جسمیت می دانند، در او نیست... امکان تخیل از آنان برداشته شده و چنین چیزی را معدوم مطلق می پندارند. مخصوصاً اگر به آن ها گفته شود: نه از جهان بیرون است و نه در درون جهان جایی دارد. نه بالا است نه پایین. لذا هرگز، شریعت، تصریح به نفی جسمیت نفرموده، صرفاً گفته: ( لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ...)(38)،
( لاَ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ ...)(39) گوید: و اگر تأمل کنی خواهی یافت که شریعت، با آن که برای مردم، در افاده این گونه معانی، به مثال پرداخته، راهی جز این وجود نداشت تا آنان را به پذیرش وا دارد... در عین حال، علما را بر دقایق و اسرار این گونه تعابیر واقف ساخته، حقایق را بر ایشان مکشوف نموده است...(40)
پر واضح است، در تشبیه غیر محسوس به محسوس، بهترین مثالی که می تواند کاملاً نمایانگر ذات حق تعالی باشد، همان تشبیه به نور است، حقیقتی که: « الظاهرُ فی نفسهِ و المُظهِرُ لغیرِه »: ( خود نمودار خود است، و نمود هر چیزی به او بستگی دارد ). حقیقتی که: « فی عینِ الظهورِ هو فی غایةِ الخفاءِ »: ( خود، پیداترین موجود در جهان هستی است، ولی در عین حال، حقیقت و کنه آن در نهایت خفا و پنهان از دیدگان است. تاکنون کسی به حقیقت آن راه نیافته، و نخواهد یافت). این گونه صفات و نعوت، که خاص ذات پروردگار است، مانندی برای آن - در جهان حس و شهود - جز نور، نمی توان یافت.
در این زمینه، امام فخر رازی، شیخ محمد عبده و علامه طباطبایی، شیوه ابن رشد را دنبال کرده اند.(41)

تأویل متشابهات را چه کسی می داند؟

این سؤال، به دو گونه قابل طرح است:
اولاً، از ظاهر آیه چه استفاده می شود؟
ثانیاً: به طور کلی، آیا امکان دست رسی به معانی آیات متشابهه، برای پویندگان فراهم است؟
علامه طباطبایی از ظاهر آیه، انحصار را فهمیده است، که دلالت دارد: صرفاً، علم به تأویل متشابهات، مخصوص پروردگار است و برای دیگران جز سر تسلیم فرود آوردن راه دیگری نیست، ولی با قطع نظر از ظاهر آیه، باید راه دست رسی به حقایق نهفته آیات متشابه، برای پویندگان باز باشد.
این نظریه ای است که علامه بزرگوار عصر حاضر، در این زمینه ارائه فرموده اند.
اکنون سخنی چند، درباره ی این نظریه: نیاز به توضیح ندارد، که بسته بودن را برای رسیدن به حقایق نهفته قرآن، که گنجینه معارف الهی به شمار می رود، هرگز قابل قبول نیست و آیه: ( أَ فَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا )(42) جایی برای این گمان باقی نمی گذارد.
اگر فرض شود، در قرآن آیاتی وجود داشته باشد، که آحاد مسلمانان، علما و دانش مندان و امامان و پیغمبران گرامی صلی الله علیه و آله تماماً از محتوای آن آگاهی نداشته باشند، حتماً مقام حکمت الهی، زیر سؤال می رود: چگونه است کتابی که به عنوان هدایت بشر برای ابدیت نازل گردیده است، مواضع ابهامی داشته باشد که هیچ کس، حتی رسول اکرم صلی الله علیه و آله به کشف آن دست رسی نداشته باشد! قطعاً این فرضیه محالی است و از دیدگاه حکمت باری تعالی، کاملاً به دور.
علامه طباطبایی در خصوص آیه چنین گوید:
ظاهر کلام آن است که جمله: ( وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُولُونَ...) استینافیه باشد و سخن از سرگرفته شده، عطف به ما سبق نباشد، زیرا این جمله، عِدل جمله: (فَأَمّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم زَیغٌ فَیَتَّبِعُونَ...) می باشد و تقدیر کلام چنین است: « (أمّا الذین فی قلوبِهم زیغ فیتّبعون ما تشابه ... و أمّا الراسخون فی العلم فیقولون: آمنّا به...» که فرق میان دو گروه در این است: گروه نخست با سوء نیت به سوی آیات متشابه می روند، ولی گروه دوم، با خلوص نیت و قلبی پاک و سلیم، در مقابل آیات متشابه، سر تسلیم فرود می آوردند.
به علاوه، اگر «واو» عاطفه بود و لازمه اش آن بود که « راسخون فی العلم » تأویل آیات متشابه را می دانند، هر آینه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرد شاخص این گروه بود و می بایست او را جدا ذکر می کرد و این گونه می گفت: « و ما یَعلم تأویلَه إلّا الله و الرسولُ و الراسخون فی العلم...»، زیرا تشریف مقام رسالت، چنین اقتضایی را دارد، چنانچه در موارد بسیاری، این جداسازی انجام شده است. مانند: ( آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنزِلَ إِلَیهِ مِن رَبِّهِ وَ المُؤمِنُونَ ) و ( هذاالنبی و الذین امنوا ) و دیگر آیات از این قبیل...
پس ظاهر آیه، اختصاص علم به تأویل به خداست. گر چه منافاتی ندارد، با دلیل دیگر استثنایی بر آن وارد گردد. چنانچه آیات اختصاص علم غیب: ( أَحَداً * إِلّا مَنِ ارتَضی مِن رَسُولٍ )(43) مستثنا شده است.
لذا آن آیه، صرفاً یک بعد از شئون راسخان در علم را بیان کرده، که همان سر تسلیم فرود آوردن در مقابل چنین آیات و متزلزل نگردیدن در مقابل شبهات است، لیکن با دلیل دیگر، ثابت گردیده که راسخون فی العلم، تأویل متشابه را می دانند و امکان درست رسی به حقایق نهفته قرآن، برایشان میسر است.(44)
فخر رازی، در این زمینه افزوده است:
عطف در آیه، از ذوق فصاحت به دور است و اگر عطف می بود، بایستی جمله ( یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ...) را با « واو » حالیه قرین نماید، بدین گونه: « و هم یقولون...» یا « و یقولون ».(45)
این است تمام آنچه در این باره ��رائه شده، جز آن که از نکات زیر نباید غفلت ورزید:
1.« اما » - که حرف تفصیل است - لزومی ندارد، حتماً عِدل دیگر آورده شود، زیرا موقعی که با آوردن یکی از دو عدِل، عِدل دیگر روشن است، نیازی به آوردن ندارد. « و حذف ما یعلم جائز ». مخصوصاً در کلام عرب، به ویژه قرآن کریم، ایجاز در حذف، کمال مطلوبیت را دارد.
در سوره نساء ( آیات 174- 175) می خوانیم:
(یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ أَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً * فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً).
یا: « و اما الذین کفروا... فلا تشملهم الرحمة و لا یهتدون سبیلاً.»
و در سوره قصص ( آیه 67) پس از آن که سرگذشت ملت های سرکش و نافرمان را یادآور می شود و عاقبت کار آنان را گوشزد می کند، درباره صالحان چنین می گوید:
(فَأَمَّا مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَعَسَى أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ‌ ).
و در سوره جن ( آیه 15) پس از بیان حال بندگان صالح، درباره صالحان گوید:
( وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً ).
و نظر دیگر این است که احیاناً، عِدلی نیاز ندارد، تا مذکور افتد، یا مقدر باشد. چنانچه در هجو قبیله ای از بنی شمس که فرار را بر قرار ترجیح داده بودند، شاعر گوید:
فأمّا القتال، لا قتال لدیکم و لکن سیراً فی عراض المواکب
2.علاوه ، عنوان « راسخون فی العلم »، نمی تواند عِدل « فی قلوبهم زیغ » باشد، زیرا هیچ گونه تقابلی بین این دو عنوان وجود ندارد. در مقابل کسانی که طبعی آشفته و قلبی واژگون دارند، کسانی می باشند که طبعی سالم و دلی آرام در اختیار دارند و در مقابل دانش مندان و پویندگان علم حقیقی، جاهلان و وازدگان دانش، قرار دارند، لذا دو عنوان فوق، نمی تواند عِدل یک دیگر باشند.
3.اضافه بر این، از باب « تناسب حکم » و « موضوع »، بایستی خبری که بر عنوان « راسخون فی العلم » مترتب می گردد، متناسب با مقام علم و دانش باشد.
لذا اگر مقصود آن باشد که راسخین فی العلم، ندانسته سر تسلیم فرود می آورند، لازم بود که در عنوان موضوع، خلوص در ایمان مطرح گردد، زیرا مقتضای ایمان پاک، تسلیم محض است، ولی مقتضای علم و دانش، پویایی و فحص است و تا چیزی را نداند و نفهمد، تسلیم نگردد. خلاصه، تناسب حکم و موضوع، ایجاب می کند کهک اخبار از این عنوان بلند و والا، چیزی متناسب با دانستنی ها باشد، نه با نادانستنی!
4.و اما درباره این که چرا رسول الله صلی الله علیه و آله را از گروه راسخین فی العلم، جدا نساخته است؟ باید گفت: چرا جدا سازد؟!
این « التزام بما لا یلزم » است و هیچ موجبی ندارد.
در بسیاری از موارد که عناوینی، به گونه گروهی، مورد ستایش قرار گرفته است، رسول اکرم صلی الله علیه و آله در جمع گروه قرار گرفته و جدا نگردیده: مثلاً در سوره آل عمران ( آیه 18) می خوانیم: ( شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ وَ المَلائِکَةُ وَ أُولُوا العِلمِ قائماً بِالقِسطِ ...) که در این آیه قطعاً، رسول اکرم صلی الله علیه و آله در زمره ارباب علم و شهادت دهندگان به وحدانیت حق تعالی می باشد.
آیاتی از این قبیل بسیار است، که افرادی، به طور گروهی، مورد ستایش قرار گرفته اند و پیغمبر صلی الله علیه و آله نیز در جمع آنان حضور داشته و شمع محفل بوده است.
5.جمله : ( یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ...) در موضع حال قرار گرفته، و این حالت - که حاکی از ایمان ثابت است - موجب گردیده تا موضع حکمت الهی را در نظر بگیرند و برای رسیدن به حقایق نهفته، در پس آیات متشابهه، پی جو شوند، زیرا در سایه علم و دانش، استوار بوده است و مضطرب نمی گردند و در مقابل آیات متشابه نگران نمی شوند و چنین می اندیشند که آیات متشابهه، از منبعی صادر گشته که آیات محکم نشئت گرفته است؛ پس باید در پس پرده، چیزهایی باشد که ظاهر لفظ، نمودار آن نیست... و از همین نقطه حساس، حرکت تحقیق و پویایی آغاز می گردد...
و عاقبت، جوینده یابنده است؛ پس این جمله الحاقی، نمایان گر نقطه آغاز حرکت، به سوی دانستی هاست و از این راه، راسخان در علم، به تأویل آیات متشابه، پی می برند.
6.جمله حالیه، اگر با فعل مضارع مثبت آغاز شود، از « واو » خالی باشد. ابن مالک گوید:
و ذات بدء بمضارع ثبت حوت ضمیراً و من الواو خلت
و معلوم نیست، گفتار فخر رازی، که مخالف گفته ادباست، از کجا آمده! برای نمونه: زمخشری در کشاف،(46) ابن قتیبه در تأویل مشکل القرآن (47)، ابو البقاء در املاء ما من به الرحمان (48)، سید مرتضی در امالی (49)، زرکشی در برهان، (50) طبرسی در مجمع البیان(51) شیخ محمد عبده در المنار، و دیگر اقطاب علم و ادب، به اتفاق آرا، مسئله حال بودن جمله « یقولون آمنّا...» را ترجیح داده اند.(52)
7.در پایان متذکر می شویم: حتی اگر جمله : ( وَ الرّاسِخُونَ فِی العِلمِ یَقُولُونَ...) را مستأنفه بدانیم، مدلول آیه آن نخواهد بود، که باب علم به تأویل در متشابهات قرآن، به روی همگان بسته است. زیرا حصر در عبارت ( وَ ما یَعلَمُ تَأوِیلَهُ إلاّ اللهُ) اضافی است، و جنبه منفی آن مقصود می باشد، مانند « لا حکم إلا الله ».« لا مؤثّر إلاّ الله ».« لا یعلم الغیب إلا الله » و غیره که مقصود، نفی صفت از دیگران است، و انحصار آن در راستایی است که به خدا منتهی می شود. لذا در آیه: ( عالِمُ الغَیبِ فَلا یُظهِرُ عَلی غَیبِهِ أَحَداً * إِلاّ مَنِ ارتَضی مِن رَسُولٍ )(53) تهافتی وجود ندارد، و با : ( لا یَعلَمُ الغَیبَ إِلاّ اللهُ ) منافاتی نخواهد داشت. به علاوه آن که بر خلاف مقتضای بلاغت است که خداوند حکیم، کتابی را به عنوان دستور زندگی و راهنمای هدایت، بر مردم عرضه بدارد، سپس به آنان بگوید: درون آن، فرازهایی وجود دارد که حتماً قابل فهم نیست، و راه رسیدن به آن به روی شما بسته است، معقول نیست، چنین سخنی از حکیم صادر گردد.
آری، معقول است بگوید: فرازهایی وجود دارد که به ظاهر مشتبه، و موجب دست آویز کج اندیشان می گردد و کلید فهم آن در دست ماست، و از جانب ما صرفاً به آن هدایت می شوید، پس، حصر در آیه، صرفاً سلب دارد، و علم به تأویل را از بیماردلان و کج اندیشان سلب می کند.

پی‌نوشت‌ها:

1.آل عمران، آیه ی 7
2.هود، آیه ی 1
3.بقره، آیه ی 70
4.انعام، آیه ی 141
5.همان، آیه ی 99
6.زمر، آیه ی 23
7.نساء، آیه ی 82
8.عوامل ابهام، و وسایل زدودن آن، که همان منابع و مبانی تفسیری می باشد. در مقاله ای جدا آورده می شود.
9.کهف، آیه ی 78
10.ر.ک: بحارالانوار، ج89، ص 90
11.صفار، بصائر الدرجات، ص 195
12.ر.ک: یوسف که هشت بار به این معنا آمده.
13.ر.ک: آیه 35 سوره اسراء، و آیه 7 سوره اعراف و غیره
14.واقعه، آیات 78 و 79
15.تأویل از دیدگاه علامه طباطبایی مقاله قرائت شده در هشتمین کنگره سالانه بزرگداشت علامه طباطبایی در تالار وحدت دانشگاه تبریز، 22/8/1372
16.زخرف، آیه ی 3
17.انفال، آیه ی 17
18.همان، آیه ی 22
19.فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج 15، ص 147 و 148
20.حشر، آیه ی 19
21.انعام، آیه ی 110
22.قیامت، آیات 22 و 23
23.سرو، دهکده بزرگی در نزدیکی مکه بوده که مردمان مفلوک و بیچاره ای داشته است.
24.الکشاف، ج4، ص 662
25.نمل، آیه ی 35
26.انعام، آیه 103
27.ر.ک: اشعری، الإبانة، ص 10-19 و همو، اللمع، ص 61-68
28.ر.ک: همو، التمهید، ج3، ص 97
29.انعام، آیه 151
30.ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج3، ص 42-31 و نیز المنار، ج3، ص 163-165
31.زمر، آیه 23
32.پرتوی از قرآن، ج3، ص 19 و 20
33.گروهک « منافقین » که به نام « مجاهدین خلق » خود را جا زده اند. و همانند « خوارج » عمل می کنند. همان تندگرایی و بدبینی به جهان اسلام را پیشه خود قرار داده اند.
34.چگونه قرآن بیاموزیم ( دینامیزم قرآن )، ص 20-56
35.صف، آیه 8
36.بقره، آیه 26
37.آل عمران، آیه 7
38.شوری، آیه 11
39.انعام، آیه 103
40.ر.ک: الکاشف عن مناهج الادلة، ص 89، 96، 97 و 107
41.ر.ک: فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج7، ص 172؛ عبده، المنار، ج3، ص 170 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج3، ص 58-62
42.محمد، آیه ی 24
43.جن، آیه 27
44.ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج3، ص 26 و 27
45.ر.ک: التفسیر الکبیر، ج7، ص 177
46.الکشاف، ج1، ص 338
47.تأویل مشکل القرآن، ص 72
48.املاء ما من به الرحمان، ج1، ص 124
49.الامالی، ج1، ص 410، مجلس 33
50.البرهان، ج2، ص 73
51.مجمع البیان، ج2، ص 410
52.ر.ک: التمهید، ج3، ص 40 به بعد
53.جن، آیه ی 26

منبع مقاله :
صاحبی، محمدجواد، بوستان کتاب، قم، مؤسسه بوستان کتاب، چاپ اول/ 1391



 

 


نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه