داستان: جشن تولد امید و آرزو

داستان: جشن تولد امید و آرزو

مجله خانواده سبز: برف همه جا را سفیدپوش کرده بود انگار یک نفر فرچه بزرگی برداشته و روی همه زشتی های شهر را با رنگ سفید پوشانده بود، توی کوچه از بس ماشین ها آمده و رفته بودند که برف کوبیده و لیز بود، بچه ها که حسابی از دیدن برف سر ذوق آمده بودند دل شان می خواست نسترن دست شان را رها کند تا توی کوچه همدیگر را دنبال کنند. فردا شب جشن تولد سه سالگی آنها بود، حالا دیگر امید و آرزو برای خودشان حسابی زبان درآورده بودند و شیرین زبانی می کردند.
 

داستان: جشن تولد امید و آرزو - تصویر 1

 

امید! امید! باز داری چیکار می کنی؟

مامان! می خوام آدم برفی دُرس کنم!

پاشو مامان، دستکشات خیس می شه اونوقت دستات سردشون می شه، زود باش بریم خریدامون رو بکنیم، فردا شب جشن تولد داریم عزیزم، همه میان خونه مون، خاله ناهید، دایی شاهین مامان جون! زود باش دست منو بگیر عزیزم!

آرزو در حالی که شال گردن نارنجی اش جلوی دهانش را گرفته بود، گفت:

آخه مامان! ما دلمون می خواد آدم برفی درس کنیم دیگه! دیشب که برف اومد بابایی خودش قول داد آدم برفی درس کنیم دیگه!

عادتش بود که آخر هر جمله ای که می گفت یک «دیگه» هم اضافه می کرد این «دیگه» را جوری طلبکارانه می گفت که خنده دار بود، نسترن خم شد و چشم های سیاه و درشت آرزو را بوسید.

بوسم نکن دیگه!

این را گفت و خودش را لوس کرد نسترن سفت دستش را گرفت و گفت: دیرمون شد بچه ها، قول می دم عصر که بابایی از سر کار اومد همه مون بریم تو حیاط یه آدم برفی درست کنیم، الان هویج نداریم تو خونه که بذاریم واسه دماغش! زود باشید بریم بخریم تا تموم نشده!

از وقتی دوقلوها به دنیا آمده بودند نسترن کارش را توی شرکت رها کرده بود و تمام وقتش را برای بچه ها می گذاشت، بعضی اوقات کلافه اش می کردند و دلش می خواست برگردد سرکارش و چشم هایش را ببندد و یادش برود که مسئولیت دو بچه شیطان و شلوغ را دارد، اما بیشتر اوقات امید و آرزو حسابی سرش را گرم می کردند، آرزو خیلی شیرین بود، هر چیزی را زود یاد می گرفت.

 

خیلی زودتر از امید دندان درآورد و زودتر هم زبان باز کرد همین که توانست سرپا بایستد و توی دستش خودکار و مداد و مدادرنگی بگیرد شروع به خط خطی کردن دیوارها کرد، بهزاد هم برای این که بیشتر از این دخترش شاهکارهای هنری اش را روی دیوار نکشد تا ارتفاع یک متری از کف زمین را با کاغذ پوشاند و یکجور دفتر دیواری درست کرد.

 

حالا که سه سالش شده بود روزی بیست بار سی دی های کارتون را می دید، خسته هم نمی شد کارتون های باب اسفنجی و توت فرنگی راتاتویل و ... را تقریبا حفظ بود اما باز از نو می نشست و می دید، امید آرام تر بود بعضی اوقات سر اسباب بازی ها با آرزو دعوایش می شد اما خیلی زود گریه اش بند می آمد و یک گوشه می نشست.

والا این بچه من یا معتاد می شه یا فضانورد!

این را بهزاد به شوخی می گفت.

آخه می شینه یه گوشه و زل می زنه به یه جا، یه جوری می ره تو حس که آدم فکر می کنه آلبرت انیشتینه!

بهزاد توی یک چاپخانه کار می کرد، کارش سخت و سنگین بود اما وقتی خانه می آمد دوقلوها همه خستگی اش را با شیرین زبانی از تنش در می کردند، هر روز عصر بهزاد مجبور بود دو بار توی خانه بیاید و بیرون برود، چون یک بار آرزو می خواست در را باز کند و بپرد توی بغل بهزاد و بار دیگر امید می خواست این کار را بکند! نسترن همین که بهزاد می رسید و با هم یک چای می خوردند روی مبل وا می رفت و برای یک ساعت هم شده بود نفسی تازه می کرد.

 

با آن که مثل خیلی از زوج های جوان درگیر مشکلاتی مثل وام و قسط بودند و بعد از پنج سال زندگی مشترک هنوز نتوانسته بودند حتی یک ماشین دست دوم بخرند اما گرما و صمیمیت بین شان کمبودها را نشان نمی داد، خانه شان قدیمی بود و یک حیاط نقلی داشت، دو اتاق جمع و جور که یکی از آنها دربست مال بچه ها بود.

 

برای همین همیشه تا در را باز می کردی پر بود از عروسک و پازل های به هم ریخته، توپ فوتبال و وسایل پلاستیکی خانه سازی، نسترن هر روز آنها را جمع می کرد و سعی می کرد به بچه ها یاد بدهد که خودشان وسایل شان را جمع کنند اما گوش شان به این حرف ها بدهکار نبود و معمولا آرزو همه چیز را می انداخت گردن امید و می گفت:

امید اینا رو ریخته کف خونه دیگه!

خرید کردن با دو بچه سه ساله کار خیلی سختی است، هر کدام از آنها هر چیزی را که می دیدند، می خواستند نسترن آنها را به یک فروشگاه برد و به سلیقه خودشان برای شان کلاه، ماسک بادکنک، شمع، ریسه های رنگی و تمام وسایلی که برای تزئین خانه نیاز داشت خرید، کیک را هم سفارش داد، دو خرگوش سفید که کنار هم خواب بودند شکل کیکی بود که نسترن برای فردا شب از مرد فروشنده می خواست آماده کند، بیعانه را داد و بیرون آمدند، آفتاب روزهای برفی چشم را اذیت می کند.

 

بعضی ها عینک آفتابی زده بودند، امید و آرزو هم گیر دادند که ما عینک می خوایم! زمانی که چیزی می خواستند تنها وقت هایی بود که کاملا با هم تفاهم داشتند و حرف شان را تکرار می کردند، آنقدر اصرار کردند که نسترن مجبور شد برای هردویشان عینک آفتابی بخرد، آرزو عینک را چند بار به چشم زد و درآورد و بعد با تعجب گفت: مامان! عینک رو می پوشم تاریک می شه، در میارم روز می شه عینک من خرابه دیگه!

خنده اش گرفته بود، بچه ها با عینک دودی قیافه بامزه ای پیدا کرده بودند نسترن کمی خجالت می کشید، چون تقریبا هر کسی که از کنارشان رد می شد آنها را نگاه می کرد، خیلی ها از دیدن دوقلوها ذوق می کنند.

مردم نمی دونن بزرگ کردن دوقلو چقد سخته، وقتی آدم می خواد مهمونی بره آماده کردن شون چه مکافاتیه غذادادن بهشون، خوابوندن شون، حموم کردن شون، مردم از دور نگاه می کنن می گن آخی نازی! چقد خوشگلن و این حرفا، ولی چه می دونن چه دردسرهایی داره!

هر وقت نسترن تلفنی با مادرش حرف می زد این را می گفت، خانواده مادری اش هنوز توی کاشان زندگی می کردند، سه ماه اول که بچه ها به دنیا آمده بودند رفته بود کاشان پیش مادرش ولی موقتی بود و حالا سه سال بود که دست تنها بچه ها را به دندان می کشید.

 

از دیروز عصر که برف بارید هوا خیلی سردتر شده بود، باد که می زد انگار شلاق بود، نسترن دوقلوها را سوار اتوبوس کرد و با خریدهایش سرکوچه پیاده شد، عصر بهزاد از راه رسید، چهره اش خسته بود اما سعی می کرد این را نشان ندهد، بچه ها با جیغ و داد رفتند و کلاه های کاغذی شان را سرشان کردند و عینک ها را به چشم شان زدند، بهزاد از خنده غش کرده بود.

وای نسترن! امید رو نگاه کن شبیه اون مگسه شده تو نیک و نیکو!!

نسترن به امید نگاه کرد و خنده اش گرفت، بهزاد راست می گفت ولی نسترن مثل همه مادرها فوری گفت:

واه! رو بچه ام اسم نذار، خیلی هم خوشگله پسرم!

آرزو فوری شاخک هایش جنبید و گفت:

نیکو کیه دیگه؟

نسترن مثل همیشه چند تا دستور کوچک صادر کرد، شیر دستشویی چکه می کنه بهزاد درستش کن، این ماشین لباسشویی هم توی آَشپزخونه خیلی جلو دسته، ببر بذارش تو حموم فعلا، امروز و فردا باهاش کار ندارم، یه دستمال هم بردار اونجا، اون دیوار بالای بخاری اتاق بچه ها رو یه دست بکش، دوده گرفته خیلی توی چشم می زنه.

 

بهزاد توی انجام دادن این کارها خیلی تنبل بود و پشت گوش می انداخت ولی فایده نداشت، فردا کلی مهمان داشتند و دیگر نمی شد بهانه بیاورد که حالا بذار اخبار ورزشی رو ببینم، حالا شام رو بخوریم، حالا... چایش را خورد و ماشین لباسشویی را برد توی حمام گذاشت، برای شیر دستشویی باید واشر می خرید، قرار شد فردا زودتر از سرکار بیاید و این کار را بکند، نسترن دستمالی را مرطوب کرد و به بهزاد داد چهارپایه تق و لقی را از ته انباری آورد و رویش رفت و با مکافات دیوار را پاک کرد، دیگر آخرهای کار بود که یک دفعه تعادلش را از دست داد، چهارپایه از زیرپایش دررفت، دستش را به دیوار گرفت ولی سرخورد به لوله بخاری برخورد کرد و با صدای بلندی کف اتاق افتاد.

 

نسترن جیغ زد و به طرف اتاق دوید، بچه ها هم با ترس دنبالش رفتند بهزاد در حالی که درد توی چهره اش بود خودش را جمع و جور کرد، دستش روی کمرش بود و کف اتاق نشسته بود.

چیزی نیست، هیچی نشده، صد دفعه گفتم این چهارپایه رو بنداز دور نسترن!

نسترن می دانست این موقع ها بحث کردن با بهزاد فایده ندارد وگرنه می گفت تا حالا ده دفعه گفتم بهزاد! این چهار پایه رو ببر جوشش بزنن! این را نگفت، برای همین لحنش را آرام تر کرد و گفت:

ترسیدم بهزاد! خدا رو شکر که سالمی، جائیت درد نمی کنه؟ دستت؟پات؟ درنرفته بهزاد!

بچه ها انگار زبان شان بند آمده باشد فقط نگاه می کردند، بهزاد نگاهی به چهارپایه کرد که یکی از پاهایش کاملا در رفته بود.

نه خوبم! آخ... آخ.... با پشت افتادم رو این وسایل خونه سازی بدجور دردم گرفت.

بلند شد و رفت توی هال و چند دقیقه ای استراحت کرد و بعد صندلی کوتاهی که داشت را آورد و چند تا بالش رویش گذاشت و لوله بخاری اتاق بچه ها را با کلی دردسر سرجایش گذاشت، لوله داغ شده بود و بهزاد هول هولکی درستش کرد.

شام را خوردند و نسترن لیست بالابلندی را برای فردا به بهزاد داد.

قربون دستت اینا رو فردا سر راهت بگیر بهزاد، کاغذ رو می ذارم تو جیب کتت، بهزاد! یادت نره! به خدا خیلی سخته با امید و آرزو خرید رفتن وگرنه خودم می رفتم می گرفتم. میوه پلاسیده بهت نندازن، کیک رو هم سر راهت بگیر، می دونی کدوم شیرینی فروشیه که؟ بهش بیعانه دادم، گفتم رو کیک میوه نذاره، آها! راستی! واسه مامانت هم دوغ بگیر بیار، یادم رفت امروز بخرم، سالاد اولویه درست کردم واسه فردا شب، نوشابه نمی خوره و...

نسترن همه چیزهایی که لازم بود را به بهزاد گفت و باز تکرار کرد چون می دانست با آن که بهزاد الان چشم چشم می گوید فردا باز نصف لیست را یادش می رود خرید کند! ساعت نزدیک یازده شب شده بود، بهزاد رفت بخوابد، نسترن گفت:

بچه ها! دیگه دیر وقته، پاشید برید تو اتاق تون.

نه مامان! من خوابم نمیاد می خوام باب اسفنجی رو ببینم!

این را آرزو گفت.

پاشو! پاشو ! آرزو، فردا کلی کار داریم، دخترم فردا باید زود بیدار بشی تو آشپزخونه بهم کمک کنی.

می گم می خوام باب اسفنجی ببینم دیگه!

نسترن تلویزیون و ویدئو را خاموش کرد، مثل همیشه بچه ها نق نقی کردند،دست هر دو را گرفت و برد توی اتاق شان، تخت شان را مرتب کرد، هوا سرد شده بود کمی شعله بخاری را بیشتر کرد، بچه ها را بوسید و شب به خیر گفت و در اتاق را بست توی هال نگاهی انداخت، حسابی به هم ریخته بود، دو صندلی پلاستیکی بچه ها همانطور روبروی تلویزیون و کلاه بوقی و عینک های شان روی مبل قرار داشت و... خیلی خسته بود و خوابش می آمد و حوصله نداشت بیشتر از این خانه را مرتب کند، به همان وضع گذاشت باشد تا فردا، لامپ را خاموش کرد و به اتاق خواب رفت.

بوووووووووووم!

صدا مثل یک بمب توی خانه پیچید نسترن و بهزاد با اضطراب از خواب پریدند، بهزاد سریع لامپ را روشن کرد از توی هال صدایی شبیه دویدن به گوش رسید و بعد در هال باز و با صدای بلندی بسته شد، بهزاد سریع توی هال آمد، از توی حیاط هم صدای دویدن آمد و بعد در حیاط باز و بسته شد و کسی توی کوچه می دوید.

وای! دزد بود بهزاد؟

نسترن ترسیده بود.بهزاد لامپ هال را روشن کرد، روی فرش کمی گلی بود صندلی پلاستیکی بچه ها مچاله شده بود.

نترس! دزد بوده فکر کنم تو تاریکی پاش گرفته به صندلی ها.

این را گفت و سریع توی حیاط دوید و توی کوچه را نگاه کرد، زیر نور کمرنگ کوچه رد کفش یک نفر که با عجله توی برف ها دویده بود، دیده می شد، قلبش کمی تند می زد، در حیاط را بست، هنوز در هال را باز نکرده بود که صدای جیغ نسترن بلند شد.

بهزاد! بهزاد! برس به دادم...بچه هاااااا

بهزاد اصلا نفهمید که همانطور با دمپایی های خیس و گلی دارد توی هال می دود، برای یک لحظه فکر کرد نکند بچه ها را دزدیده اند، نسترن خم شده بود روی آرزو، صورت آرزو چیزی بین کبود و سفید بود، بوی تند گاز توی اتاق پیچیده بود، نسترن جیغ می زد.

گاز گرفته بچه ها رو... بهزاد...

بهزاد دستپاچه شده بود، تازه فهمید دیشب که زمین خورد و دستش به لوله بخاری گرفت آن را خوب جا نینداخته و از کنارش گاز توی اتاق برگشته بود و بچه ها... فوری پنجره را باز کرد، هوای سرد توی اتاق پیچید.

زود باش بهزاد، زنگ بزن اورژانس... بجنب...

نسترن گریه می کرد و توی سرو صورتش می زد، وحشت کرده بودند بچه ها به سختی نفس می کشیدند می خواستند بالا بیاورند ولی نمی توانستند، چند دقیقه بعد اورژانس آمد، بچه ها را سریع به بیمارستان رساندند، دکتر همان لحظه ای که بچه ها را دید گفت:

نترسید خانم! به موقع به دادشون رسیدید، خدا رحم کرده.

یک ساعتی بچه ها را توی چادر اکسیژن نگه داشتند و بعد مرخص شدند امید و آرزو با تعجب اطراف شان را نگاه می کردند، نمی دانستند چرا توی بیمارستان هستند. آرزو خودش را انداخت توی بغل نسترن و گفت:

مامان! من که وسایلم رو جمع کردم دیگه! چرا خانم دکتر می خواد به من آمپول بزنه دیگه؟

نسترن گریه می کرد و بچه ها را محکم بغل کرده بود، ساعت نزدیک دو شب بود، بهزاد هم بغض کرده بود خودش را گناهکار می دانست و مدام با خودش فکر می کرد اگر کمی دیرتر متوجه شده بودند شاید فردا شب به جای جشن تولد امید و آرزو...

دکتر آمد و گفت: آقا خدا خیلی دوست تون داشته که متوجه شدید، نگفتید چطور متوجه شدید؟ خودتون بوی گاز رو فهمیدید؟

بهزاد انگار یک دفعه یادش آمده باشد چه اتفاقی افتاده گفت: نه خانم دکتر! فقط خدا خواست دزد اومده بود خونه مون، تو تاریکی پاش گرفته بود به وسایل بچه ها که کف اتاق بود زمین خورد، ما از صدای اون بیدار شدیم، بعد... فقط خدا خواست...

بهزاد نتوانست حرفش را تمام کند، بغضش ترکید، همه چیز مثل یک کابوس بود که یک اتفاق آن را به رویا تبدیل کرد، کافی بود آن شب نسترن صندلی بچه ها را از کف اتاق برمی داشت، آن وقت...

فردا شب توی جشن تولد بچه ها وقتی همه موضوع را شنیدند خدا را شکر کردند، مادربزرگ گفت: وقتی خدا بخواد یک اتفاق کوچک، زندگی آدم رو زیر و رو می کنه، بخواد سنگ و شیشه رو بغل هم نگه می داره، وای به روزی که نخواد...

جشن
تولد
امید
آرزو
داستان
دوقلوها
خرید
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه